|
|
|
|
یاد قدیما بخیر .. قدیما که میگم منظورم پنج شش سال پیشه .. چندسال پیش همین سرزمین مجازی ! من همیشه دلم پیش وب قبلی بوده .. اصلن دلم اونجا جا مونده .. دنیای مجازی رو بااون وب و بااون دوستان میشناسم .. دلم خیلی برای بعضیا تنگ شده .. برا هستی که چندماه پیش یه آدرس جدید برام گذاشت ولی اونم بست و دیگه ازش بی خبرم .. دختر جون من خیلی توی فکرتم , اگه اینجارو میخونی لااقل یک خط برام از خودت بنویس , از خودت و از سارا کوچولوی نازت و از زندگیت .. برا رهایی که خیلی وقته نمی نویسه و من دلم برا جمله هاش تنگ شده .. برا روزمره های مریم بانو .. برا روزانه های مژده همون دختری از سرزمین اژدها .. اوم خیلیا بودن که امروز دیگه نمی نویسن .. گاهی یادتون می افتم و اینکه هرکدوم امروز کجان و چکارا میکنن .. مثلن نیلوفر رو یادتونه .. خب اون الان دوساله مهاجرت کرده و میشه گفت به هدف کوتاه مدتش که همون مهاجرت بود رسیده .. براش خوشحالم . یه دوست دیگه ای هم داشتم , آتریسا , اونم رفت استرالیا ولی بعداز مهاجرت دیگه خبری ازش ندارم .. نمیدونم جای دیگه ای مینویسه یا کلن بی خیال نوشتن شد مژده و هفت روز هفته هاش رو یادتونه ؟ .. اونم دیگه نمی نویسه .. مونی رو چی ؟ حتما یادتونه .. خب مونی الان دیگه مامان شده و یه وب هم برا پسرک خوشگلش زده که گاهی اونجا مینویسه ولی دیگه مثل اونموقع ها در دنیای مجازی پررنگ و فعال نیست .. من دلم برا روزانه هاش تنگه . رز سفید رو که دیگه حتمن همتون میشناسین .. خب رزی مینویسه ولی دیگهع دنیای خودش و دنیای نوشته هاش به رنگارنگی و خوشمزگی پاستیلایی که هرروز میخرید و میخورد نیست .. دلم برا اون رزی همیشه شادیکه حتی یه لحظه هم توی خونه بند نبود تنگ شده و بیشترازهمه برای " رزی و سسلش " یاسی و مسعودش رو یادتونه ؟ .. اونم دیگه خیلی نمی نویسه .. حتی لاله هم اون لاله قدیمترها نیست . نمیدونم من چرا همیشه چه در زندگی واقعیم و چه درین دنیای مجازی , دل تنگ گذشته هام .. نمیدونم چرا همیشه باید گذشته ها رو بیشتر دوست داشته باشم تا امروز و حالا ... بهونه ی نوشتن این پست , کامنتی بود که از یکی از دوستای قدیمی گرفتم .. دیدن اسمش بعدازینهمه سال خیلی شوکم کرد .. خوشحالم که اون هم هنوز اون روزا رو فراموش نکرده .. اینارو نوشتم تا بگم من هم همیشه بیاد قدیمترها و دوستهای قدیمی هستم و اگه اسمی نمیبرم یا چیزی نمیگم دلیل بر فراموشی نیست .. خیلی وقتا شده تلفن رو برداشتم و سراغی از دوستای قدیمی گرفتم ولی وقتی دیدم همیشه این تماس از طرف منه خب فکر کردم شاید بچه ها یا دلشون نمیخواد یا وقتشو ندارن , پس بهتره منم مزاحم نشم , اما توی دل و ذهن خودم همیشه بیادتون بودم و هستم و آرزوم اینه هرجا که هستین شاد باشین و لبریز آرامش ... ![]() روزا داره میگذره همراه با روزمرگیهای تلخ و شیرینش .. این مدتی که اینجا ننوشتم اتفاقای خاص هم زیاد افتاده .. داداشی و خانومش رفتن سر خونه زندگی خودشون .. یه خونه ی خوشگل و نقلی با یه حوض شش ضلعی ناز که دورش چارتا باغچه دایره ای کوچول موچولو هم هست خداییش وقتی خونه ای رو که یکسال تموم خود داداشی و چندتا از دوستاش صبح تا شب اونجا کار کرده بودن از بنایی بگیر تا سرامیک و موزاییک و گچ و لوله کشی و چوبکاری و کابینتا و و و و خلاصه همه ی همه ی کاراشو خودشون کرده بودن , دیدم اصلن باورم نمیشد این خونه ی به این خوشگلی کار خود بچه ها باشه .. خداییش دوستای ماهی داره که همیشه همه جوره کنارش هستن و البته اینم بگم که خودش هم یک دوست بی نظیره که حاضره واسه دوستاش جونشو هم بده باخودم فک کردم چی میشد همه ی ادما توی همه کارا اینجوری همو حمایت میکردن .. مثلن داداش من اگه میخواست توی این سن و سال همچین خونه ای داشته باشه و حمایت دوستاش نبود بکل اینکار غیرممکن میشد ولی امروز هم یه خونه خیلی خوشگل داره هم کمرش زیر بار قرض و بدهی خم نشده خداروشکر و این یعنی دوست بودن .. این یعنی دوستی .. یادمه چندسال پیش میخواستم سوئیچ ماشین بابا رو ازش بگیرم , بعد گفت فلان جا هستم بیا اونجا بگیر .. اواخر پاییز بود و هوا بسیار سرد .. وقتی رفتم اومد جلوی در که سوئیچ رو بده بااون وضعیکه دیدمش واقعن جاخوردم .. توی اون هوای سرد یه شلوار کار پوشیده بود که تاروی زانو تا زده بود شلواره رو , بعد تمام پاهاش پر بود از کاهگل .. معلوم بود داشته گل لگد میکرده ... دستاش هم گچی و گلی و خلاصه وضعی بود ... بهش گفتم وای این چه سر و وضعیه .. جوابی نداد .. شب فهمیدم که یکی از دوستاش داره خونه میسازه اینام بعد الظهر که کاراشون تموم میشه همه میرن اونجا کمکش ... اونموقع یادمه کلی هم توی دلم بهش فحش دادم که این بچه ازهمون اول احمق بود و همش بلده حمالی این و اونو بکنه و این چرا اینقدر خله که فقط منتظره یکی یه کاری ازش بخواد این با سر بره و خلاصه فکر میکردم خیلی ساده س و دیگران ازین مهربونی و سادگیش سوء استفاده میکنن اما امروز فهمیدم اصلن اینطوری نیست .. اون فقط یک دوست واقعیه .. اونروز همه به اون دوستشون کمک کردن و صاحب خونه شد و امروز همه به برادر من کمک کردن و خونش رو ساخت و فردا هم قطعا روز بقیه ی بچه هاس .. شاید باورنکنین ولی محاله از دوستاش چیزی بخواد و نه بیارن .. خودشم همینطوره نمیدونین توی مراسم چطور دوستاش نوبتی هی بلندش میکردن و میگذاشتنش روی دوششون و دورش میدادن دور سالن و چه پولی بود که اینا شاباش دادن و کادو دادن و خلاصه بریز و بپاشی کردن که حتی فیلمبرداره متعجب مونده بود .... خلاصه که من غبطه خوردم به این دوستی و داشتن چنین دوستان باحال و بامرامی توی این زمونه ایکه اکثر آدما تا بتونن از دروغ و دغل و نامردی کم نمیگذارن .. خیلیا به اسم دوست جلو میان ولی فقط گرگی هستن در لباس بره .. هیچوقت حتی اون حس قشنگ دوستی رو هم ازشون نمیگیری چه برسه به دیدن دوستیشون البته خود من از طریق همین دنیای مجازی دوستی پیداکردم که میتونم با جرات بگم که یک دوست واقعیه .. دوستی که میشه درهر شرایطی روی دوستیش حساب کرد . خداییش بارها مزاحمش شدم برا کارای مختلف و اون همیشه و همیشه باروی باز هرکاری ازش خواستم انجام داده .. میخواسته بره سفر بهش سفارش خرید دادم بدون اینکه پولی واریز کنم و اون خرید رو که انجام داده بماند توی شلوغی کار و زندگی برام پستش هم کرده و حتی یکبار پولی که هزینه کرده بود رو هم بهم کادو داده ... چندین بار به دلایل مختلف پولهایی به حسابش واریز شده و این دوست گل زحمت انتقال وجه به حساب من رو دراولین فرصت کشیده خداییش توی این زمونه نمیتونی حتی به نزدیکترین ادمها اعتماد کنی و چندمیلیون بریزی به حسابشون و من با چشم بسته به این نازنین اعتماد میکنم . البته اعتمادهای من جز زحمت و دردسر برا این عزیز دل چیزی نداشته . خیلی دلم خواسته یکجوری محبتاشو جبران کنم , لااقل یه هدیه کوچولو بگیرم که براش یادگاری بمونه اما تاامروز این اجازه رو نداده , واسه همین امروز که صحبت از دوست و دوستی به میون اومد دیدم عین بی انصافیه اگه اسمی از بهار عزیزم نیارم و ازش بخاطر تمام زحماتیکه برا من کشیده تشکر نکنم . میخوام بدونی که خیلی خیلی واسم عزیزی و من هیچوقت این دوستی بی منتت رو فراموش نخواهم کرد . * مرضیه جون , دوست خوبم ! باورکن من چندبار خواستم برات ایمیل بدم و لااقل از ایمیلای خوبت تشکر کنم ولی اینقدر این ماهها ذهنم درگیر بوده که خداشاهده حوصله نشستن پشت کامی هم نداشتم . حالا بهم بگو توی ف ی س ب و ک اکانت داری ؟ اگه اونجا هستی بگو تا ادت کنم و بیشتر از هم باخبر باشیم . * بیاد همتون هستم و کم و بیش از احوال همگی خبردار .. دوستتون دارم بچه ها * کامنت دونی همچنان تاییدیه و کامنتها فعلن فقط برا خودم میمونه . نوشتن هم ازوندسته کاراییه که وقتی یه مدت ازش دوری دیگه خیلی سخت میشه انجام دوبارش .. گرچه من اگه بخوام هم هیچوقت نمیتونم از نوشتن دور باشم ولی منظورم نوشتن توی این صفحه بود ... قرار بود تابستون جشن عروسیه برادره برگزار شه که خب با فوت عموی مامان جان جشن هم موکول شد به یه تاریخ دیگه .. احتمالن برا اواخر ابان .. هنوز قطعی نیست ! خیلی بده که یکمرتبه اینجوری تمام برنامه ریزیها بهم بخوره .. سخته واقعن .. البته چون عموجان سن و سال خیلی بالایی نداشتن و خیلی انسان ارومی هم بودن خود ماهم براساس خواست دلمون و نه صرفا بجااوردن رسم و رسومات حاکم خواستیم یه مدت بگذره تا همه از شک رفتنشون دربیان .. پاییز هم باز ازراه رسید و چه بد که من امسال توی این وبلاگ به استقبالش نرفتم . اما همچنان پاییز رو .. طبیعت رنگارنگشو .. هواشو .. بارونای گاه و بیگاهشو .. حتی غروبای دل گیرش رو دوست میدارم . * دلم نمیخواد کامنت دونی اینجارو ببندم چون هنوزم هستن دوستانیکه یاد ما می افتن و انگار تنها راه ارتباطی من و اونا همین صفحه ست .. اما فعلن کامنتدونی رو تاییدی میذارم و تااطلاع ثانوی هم هیچ کامنتی تایید نخواهد شد .. این اطلاع ثانوی یعنی تازمانیکه من دوباره بتونم لای کلمات توی این صفحه جاری شم و راحت بیام از دلم .. از دغدغه هام .. از روزانه هام بنویسم . ................................................................... خیلی وقته اینجا ننوشتم ..میدونم ! اما حالمو دوستانی درک میکنن که خیلی وقته دلشون ازینهمه نامردی و سکوت دنیای مجازی گرفته .. روزیکه وارد این سرزمین بزرگ و درعین حال کوچک شدم همه چی برام رنگ و بوی دیگه ای داشت .. همه چی پراز هیجان بود و من حتی ساعتها مینشستم پای مانیتور و محو زندگیهایی میشدم که حتی گاهی تصور تصویر نویسندش هم برام سخت بود .. ازونزمان تاامروز تو زندگی خیلیا خیلی اتفاقا افتاده ... خیلی از بچه ها ازدواج کردن .. خیلیا مامان شدن و سرشون حسابی گرم زندگی شده .. خیلیا مهاجرت کردن و الان اونور ابها دارن رویاهای دیروزشون رو زندگی میکنن .. خداروشکر برای دوستان من درین دنیای مجازی حوادث تلخ و ناخوشایند اتفاق نیفتاده ، حوادثی مثل تصادف کما .. مرگ مغزی .. فوت و و و ..ولی خب اتفاقات نسبتا ناخوشایند بوده توی لحظه های بچه ها .. اتفاقاتی مثل جداشدن از کسیکه بسیار دوستش داشتن و من و ماها هرروز به عشق خوندن لحظه های زیباشون وارد خونه ی مجازیش میشدیم دارم فکر میکنم توی زندگی من چه ماجراهایی پیشومده ازونموقع تاامروز .. خب بی ماجرا نبوده لحظه هام اما من همیشه اینقدر بسته نوشتم که الانم نمیتونم از همه چی بگم .. اما نکته مثبت و قابل توجهش اینه که طی این سالها اتفاقهای زندگی من بسمت خوب پیش رفته و همین کلی خوشحالم میکنه و سپاسگزار ... خب یه ماه رمضون دیگه و یه دم افطار و سحر دیگه .. یه ربنای دیگه و تکرار لحظه های خاص بندگی ... گرچه ماه رمضونها واسه من به رنگارنگی و گرمای قدیما نیست اما بازم رمضون رو دوست دارم بخاطر تمام چیزهای خاصی که داره .. بخاطر خلوتی عجیب خیابونا دم افطار .. بخاطر فراوونی زولبیا و بامیه تو ویترین شیرینی فروشیها .. بخاطر زولبیهایی که با پشمک یکی از شیرین ترین و خواستنی ترین مزه ها رو میسازه بخاطر دعاهای سحرش و ربناهای داغ دم افطار ( گرچه این اخری رو دوسالی هست که از رادیو و تی وی میلی نمیتونیم بشنویم . ) اره رمضان رو هنوزم دوست دارم بخاطر عبادتهای خالصانه ایکه هنوزم میشه وسط دریای رنگ و ریا ، حس کرد .. توی این روزهای خاص منو هم سر سفره های افطار و سحری یاد کنین رفقا ... |
|