حکایت همچنان باقیست

از ماجرای من و پسر همسایه که خبر دارین ؟! همین پست قبلو میگم بابا !

آهان .. حالا بقیش .. والا این پسرهمسایه ی عزیزما گویا مامان و باباش رفتن مکه

و ایشون حالا حالاها ضیافتش ادامه داره .. فردای اونشب تا حدودای دوازده خبری

نبود , من داشتم اماده میشدم که بخوابم یه هو دیدم صدای هایده میاد و بعدم

یه سری سرو صداهای نامفهوم .. رفتم روتراس دیدم جناب پسرهمسایه ی عزیز

داره همراه یکی دوتا اقای دیگه و البته باکمک دوتا دخترخانوم بسیار خنده رو !!!!

فرش پهن میکنه رو تراس و یکی یکی انواع و اقسام تنقلات داره چیده میشه و خلاصه

اینجوری که بوش میاد امشب هم ضیافتی برپاست .. من همین اولش بالشمو

برداشتم رفتم اتاق خواهرم که نیست و رفتن اردوی ورزشی ! خب اونجا سروصدا

کمتر بود و میشد یه جوری بخوابی ! بماند که هی نصف شب ازخواب پریدم با صدای

خوشتراش این دختره و چندتا فاتحه نثار روح خودش و درگذشته هاش کردم ..

این گذشت تا شب بعد ! اینجاشو شاهدم دارم .. نازلی جون یادته که ؟! چشمک

چهارشنبه شب بود حدودای یک نصف شب من تازه اومدم تو اتاقم که بخوابم ..

گوش کردم دیدم خداروشکر صدایی جز خار و خور کولر خراب همین همسایه ی

عزیز نیست امشب .. بماند که صدای این کولر هم واقعا اعصاب تراشه و من موندم

این اقازاده چرا نیم ساعت وقت نمیذاره بره یه تعمیرکار بیاره کولر رو درست کنه

اونوقت اینهمه هرشب وقت میذاره برا مهمون بازی !!!!!!!! به من چه اصلا !!! عینک

داشتم میگفتم .. رفتم رو تراس .. دیدم چراغای خونه همه خاموشه , چراغ تراس

روشنه , درجه کولرم رو آخرین درجه !!!! .. باخودم گفتم خداروشکر حتما حاج اقا اینا

برگشتن و این بساط جمع شده و هنوز این تصور تموم نشده بود که من یکمرتبه یه

صحنه ی بسیار عشقولانه ی بالای 15 سال رو پله های خونه دیدم !!!! وا ..

تازه مشغول کند و کاو این صحنه بودم که دیدم در باز شد و دو سه تا پسر از تو خونه

اومدن تو حیاط و نکته جالب اینکه این دوتا عزیز اصلا هیچچچچچ توجهی به حضور

این اقایون نکردن و ... درهمین لحظه بنده صدای دوبس دوبس و سوت و جیغ و

اینچیزام شنیدم و صدالبته رقص نوریکه از پشت پنجره های خاموش خونه خیلی

خوشگل خودنمایی میکرد .. و بعد چنددقیقه ای کاشف عمل اومد که بلهههههه ..

امشب اینجا بساط پارتی براهه اونم چه پارتییییی !!!! .. وای تا سه صبح مدام

اه و ناله ی عزیزانی رو شنیدم که در نوشیدن زیاده روی کرده بودن و حالا تو حیاط

کنار دریاچه هی اب میزدن سر و روشون و هی ناله میکردن .. ای خدا ! این چه

مصیبتی بود که سر من بدبخت اومد .. حالا فرداش هزارجور درس و امتحان و ...

جالبه بگم چند نفرو در جای جای کوچه نگهبان گذاشته بودن تا اگه اتفاقی افتاد

زودتر اهل ساختمونو خبر کنن وووووووو ..

و اما دیشب .. یعنی شب جمعه ! .. ساعت دوازده شب اقازاده محترم همراه همون

دخترخانومی که خیلی صدای خوشی داره سبز و دوسه تا دختر و پسر دیگه باز

نشستن رو تراس و تازه دارن شام میخورن .. شامی که درست تا یک و نیم طول

کشید و وای که همچنان سر و صدا و هرهر و خنده .... ساعت دو و ربع تازه

سه چهارنفر دیگه بهشون ملحق شدن .. گفتم دیگه نمیشه اینجور تحمل کرد ..کلافه

دلم نمیخواست صدوده رو خبر کنم اما خودم باید یه کاری میکردم وگرنه واقعا ازین

بی خوابیا و سروصداها دیوونه میشدم .. یادم اومد به پیشنهاد رزی !

رفتم توی اشپزخونه یه دونه پیاز گنده برداشتم .. بعد روی یک کاغذ سفید چندخطی

نوشتم و منجمله تذکر دادم که چندشبه تحملشون کردم و اگه رعایت نکنن مجبورم

بگم اقاپلیسه بیاد ساکتشون کنه و خواستم یه نگاهیم به ساعت بندازن .. بعدم

کاغذو پیچوندم به پیاز ( سنگ برنداشتم که خدای نکرده نخوره تو سرشون و بشکنه )

رفتم از بالای پشت بوم که خوب مسلط باشم به محل , نشونه گرفتم و ...

همچین قشنگ رفت افتاد درست وسط جمع !!!! .. یه هو همه ی صداها ساکت شد

و به پنج دقیقه نکشید که سه چهارنفر فورا جیم شدن و ماشیناشونو برداشتن و

رفتن , بقیه هم خزیدن تو خونه و خداروشکر ساعت سه من تونستم در سکوت

بخوابم !!!!!!!!! .. امیدوارم دیگه تکرار نشه چون هشدار دادم بهشون و اینبار دیگه

طور دیگه ای رفتار خواهم کرد ! .. فعلا که صبحه و همه چی ارومه .. خب اینم از

پسرهمسایه ی عزیز ما که واقعا ابروی چندین و چندساله ی پیرمرد رو برد .. شما

فک کن اگه پریشب پلیس میومد وسط اون پارتی , اونوقت چه ابروریزییی واسه

حاج اقایی میشد که بنده خدا مکه س و خبراز هیچی نداره .. توروخدا شماها اگه

مامان و باباها خونه رو میذارن بهتون و میرن , کمی مراعات کنین و هوای ابروی

خونواده و ارامش همسایه ها رو داشته باشین .. بد نیست اگه ادم همیشه حواسش

به دور وبرش هم باشه ..

     


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده بانو نظرات ()